یک سال تب برنج فروشی بدجوری به جان مردم روستای ما افتاد. بیست و پنج شش سال پیش بود. آن موقع سن و سال زیادی نداشتم- دوازده سیزده سالم بود- اما خوب یادم هست که چطور مردم روستا از پیر و جوان به تکاپو افتادند که با خرید و فروش برنج بار خود را ببندند و نانشان را توی روغن بیندازند.
تب برنج فروشی البته بیدلیل به جان مردم روستا نیفتاده بود. توی روستای چهارصد و پنجاه خانواری ما، سه چهارتا تاجر برنج باتجربه و استخوان خردکرده بودند که مهر و مومها مشغول خرید و فروش برنج بودند. آنها معمولاً همزمان با فصل برداشت برنج- اواخر تابستان و اوایل پاییز- برنجها را از مردم روستا خریداری میکردند، بار نیسان و کامیون میزدند و آنها را دو سه برابر قیمت خارج از استانهای شمالی می فروختند. کسب و کارشان بد نبود و بیشتر وقتها سود میکردند اما سودشان آنقدر چشمگیر نبود که بقیه مردم روستا را وسوسه کند جا پای آنها بگذارند. تا این که سه سال پشت سر هم سود سرشاری نصیب تاجران سرد و گرم چشیده روستا شد، طوری که وضع و اوضاع زندگیشان از این رو به آن رو شد. از آن جا که محیط روستا کوچک است و هیچ چیز از چشم مردم روستا مخفی نمیماند، اهالی روستا متوجه رونق کسب و کار تاجران برنج روستا شدند. پی بردن به این قضیه همانا و فراگیر شدن تب خرید و فروش برنج در روستا همان.

حالا دیگر همه میخواستند تاجر برنج شوند و پول و پله به هم بزنند. موضوع صحبتهای مردم هم شده بود خرید و فروش برنج. هر جا که سه چهار نفر یا بیشتر جمع میشدند- توی صف نانوایی، مجلس عزا و عروسی و شب نشینی های فامیلی- بعد از سلام و علیک و احوال پرسی فوری حرف از خرید و فروش برنج و سود کلانی که در این کار بود، پیش میآمد. «وضع و اوضاع زندگی ناصر دیدی؟ دیدی چه دم و دستگاهی به هم زده؟ همه اش واسه خاطر خرید و فروش برنجه. پسرش میگفت دو سه سالیه سود کلونی نصیبش می شه. آخه قیمت برنج کشیده بالا… ماها ول معطلیم. بیخود داریم وقتمونو تلف میکنیم. از کشاورزی چی نصیبمان می شه جز یک درآمد بخور نمیر؟ صد سال دیگه هم پامونو تو گل بزاریم و تو مزرعه جون بکنیم هیچی دسمونو نمی گیره. وضع زندگی مون همینه که هست. اونی که سود می کنه برنج فروشه. زحمت شو کشاورز می کشه اما سودشو برنج فروش می بره. چرا ما خودمون برنج نفروشیم؟ مگه چی مون از ناصر و محسن و منصور و اردشیر کمتره؟».
این وسط، جوانترها شور و حرارت بیشتری از بقیه نشان میدادند؛ مخصوصاً آنها که تازه زن و زندگی تشکیل داده بودند و میخواستند تکانی به زندگیشان بدهند. مصطفی، همسایه روبرویی ما، یکی از این جوانها بود. تازه دو سال بود که ازدواج کرده بود و توی ملک پدری اش خانه جمع و جوری ساخته بود. وضع مالیاش تعریف چندانی نداشت. درآمدش از فروش محصول چهار جریب زمینی بود که از پدرش به او به ارث رسیده بود که فقط کفاف مخارج روزانه زندگیاش را میداد.

یک شب آمد خانه ما تا از پدرم چک بگیرد. قصد داشت سه تن برنج از غفار، یکی از ملاکان روستا، بخرد و بار بزند و ببرد یکی از استانهای کویری بفروشد و از محل سود فروش برنج پول غفار را بدهد و برای این کار به چک نیاز داشت. (توی روستای ما فقط پدرم و دو سه نفر دیگر که کارمند بودند، دسته چک داشتند و برای همین خیلی از مردم روستا برای صدور چک سراغ پدرم میآمدند). پدرم خیلی سعی کرد از این کار منصرفش کند. گفت این کار ریسک است و اگر همه چیز درست پیش نرود و ضرر کند، تا خرخره توی قرض فرو میرود و همین چند مثقال زمینش را از دست میدهد. حرف های آن شب پدرم خوب یادم هست «پسر، هر کسی را بهر کاری ساختن. اگه میبینی ناصر وضع و اوضاعش خوبه و سود کلونی نصیبش شده، واسه اینه که تو این کار استخون خرد کرده. بیشتر از بیست ساله که تو کار خرید و فروش برنجه. فوت و فن شو بلده و چم و خمش دستش اومده. تازه چند بار هم ضرر کرده و زمین خورده. تو جوونی، بی تجربهای، فوت و فن کار رو بلد نیستی. همین طور یک کاره بلند شدی می خوای بری یه شهر غریب که نه آدماشو میشناسی و نه طرز معامله باهاشون رو می دونی. فکر کردی اگه بارت فروش نره یا اگه مجبورشی زیر قیمت بفروشی، تو چه مصیبتی گیر میکنی؟ ناصر اگه چند بار زمین خورد، پدر و برادراش بودند که دستشو بگیرن. تو چی؟ اگه زمین بخوری کی می خواد دستتو بگیره؟ پدرت که به رحمت خدا رفته، برادرات هم که قربونش برم وضعشون از تو بدتره. زمین زیادی هم نداری که با فروشش بتونی ضررتو جبران کنی. بیا و از خر شیطون پیاده شو. بچسب به زندگیات و خودتو تو دردسر ننداز».
مصطفی اما زیر بار نمیرفت. پایش را توی یک کفش کرده بود که برنج خرید و فروش کند. میگفت کارش میگیرد و وضع زندگیاش رو به راه میشود. «قیمت برنج کشیده بالا. واسه همین هم ناصر و بقیه تاجرا سود کردن. من چی ام از اونا کمتره؟ اگه اونا می تونن چرا من نتونم؟ تجربه ندارم، فوت و فن خرید و فروشو بلد نیستم، قبول. کم کم یاد میگیرم. کم کم دستم می آد. مگه ناصر و بقیه تاجرای قدیمی از روز اول تجربه داشتن؟ از یه جایی شروع کردن دیگه. تازه من که همین طور چشم و گوش بسته نمی خوام برم. قبلش میرم از چندتا آدم باتجربه پرس و جو میکنم تا راه و چاه رو نشونم بدن». پدرم وقتی دید مصطفی تصمیمش را گرفته و از آن برنمی گردد، دیگر چیزی نگفت. چک را تحویل مصطفی داد و برایش آرزوی موفقیت کرد.
یک ماه بعد اغلب آن هایی که برای فروش برنج از روستا خارج شده بودند، برگشتند؛ اما چه برگشتنی! شبیه لشکر شکست خورده بودند، با قیافه های درهم و شانههای افتاده. بیشترشان ضرر کرده بودند. با نیسان نیسان گونی برنج رفته بودند و با کرور کرور چک و سفته پاس نشده برگشته بودند. هفت هشت نفری هم که ضرر نکرده بودند، سودی نصیبشان نشده بود.
مصطفی دیرتر از همه برگشت. سه ماه بعد از رفتنش. بنده خدا بیشتر از همه ضرر کرده بود. بعد از برگشتنش تا سه روز از خانه بیرون نیامد. حق هم داشت. رویش نمیشد با در و همسایه چشم تو چشم شود. آن هم بعد از آن همه رجز خواندن و شور گرفتن درباره خرید و فروش برنج و دست تاجران باسابقه روستا را از پشت بستن. در و همسایه هم نامردی نکردند و او را از طعنه کنایه های نیش دارشان بینصیب نگذاشتند. «شنیدم ملیونی سود کردی… می گن می خوای به فقیر فقرا وام بدی… ناصر دیروز بهم گفت می خواد سال دیگه بیاد وردستت…».

یک شب مصطفی آمد به خانه ما و سیر تا پیاز ماجرای سفرش را تعریف کرد. «یه هفته اول همه چیز خوب پیش میرفت. مردم منطقه ای که من توش بودم، گونی گونی ازم خرید میکردن. خب طبیعی هم بود. برنجم حرف نداشت. برنج هاشمی درجه یک بود. دونه هاش یه دست و سالم بودن و هر کی تا چشش بهشون میافتاد، طالب میشد. منم از ذوق برنجا رو در اختیارشون می ذاشتم بی اونکه ازشون چک و سفته بگیرم. طرف میگفت خونه ام همین نزدیکیاس. ده دقیقهای میرم پولو برمی دارم و میآم. یا میگفت فردا که حقوقمو گرفتم بهت می دم. یا چه می دونم پسرعموم قراره سه روز دیگه قرضشو بهم بده، به محضی که پولو داد میآم تقدیمت میکنم. منم از ذوق این که برنجام داره چپ و راست فروش می ره، اونا رو همین جوری تحویل میدادم. اما مگه برمی گشتن؟ پشت گوشتو دیدی اونا رو هم دیدی. بعدِ یه هفته، وقتی دیدم از پول خبری نیست دیگه فروش نسیه قبول نمیکردم. میگفتم یا پول نقد یا چک. بیشترشون چک میدادن. چکاشون هم بیشتر دوماهه و سه ماهه بود. اولش نمیخواستم قبول کنم. دو ماه و سه ماه زمان زیادی بود و اگر میخواستم صبر کنم تا موعد چک برسه میبایست مدت طولانی اونجا می موندم و اینجوری خرج و مخارجم زیاد میشد. هر روز میبایست کلی پول غذا میدادم. تازه کرایه خونه هم بود. اما مقابل اصرار مشتریا کم میآوردم و زیر بار میرفتم. روم نمیشد به مشتریا بگم چک دوسه ماهه قبول نمیکنم. بعدشم میترسیدم اگه قبول نکنم برنجا رو دستم باد کنه. گفتم بادا باد. بذار برنجا فروش بره حالا یه دو سه ماه هم تو این شهر می مونم. تا این که موعد پرداخت چکا رسید اما مگه میشد پولشون کرد؟ از سی نفری که چکی ازم خرید کردن، فقط سه نفرشون پولو تمام و کمال دادن اونم بعد از کلی رفت و آمد و خواهش و التماس. بقیه اصلاً به روی خودشون هم نمیآوردن. انگار نه انگار چک داده بودن دستم. تازه طلبکار هم میشدن که چرا دم به دیقه میآی دم در خونه مون. سه چهارتاشون هم که با اهل عیال و همسایه هاشون ریختن رو سرمو حسابی کتکم زدن. البته خدایی یه پنج شیش نفری هم بودن که وضع زندگی شون خوب نبود و نداشتن که بدن. خلاصه از اون همه چک چیزی دستمو نگرفت. منم دست از پا درازتر برگشتم. بیچاره شدم. کلی ضرر کردم. به خاک سیه نشستم. دو هفته دیگه موعد چک غفار می رسه و نمی دونم چی جوابشو بدم. اونم آدمی نیست که به سادگی کوتاه بیاد. تقصیر خودمه. نمیبایست میرفتم. آخه من ساده بی دست و پای ناشی رو چه به برنج فروختن؟».
پدرم در واکنش به حرف های مصطفی چیزی نگفت. فقط آهی کشید و از روی تأسف سر تکان داد. آدم سرزنش کردن و سرکوفت زدن نبود. خوشش هم نمیآمد نمک به زخم دیگران بپاشد.
بعد از این اتفاقات تب خرید برنج هاشمی و فروش برنج شمال توی روستا فروکش کرد. کشاورزها به زمین کشاورزیشان چسبیدند و کارگرها دنبال کارگریشان رفتند.
دو هفته بعد که موعد چک غفار رسید، تازه مصیبت اصلی مصطفی شروع شد. غفار هر روز جلوی در خانه مصطفی میآمد و داد و قال راه میانداخت. هرچه هم مصطفی التماسش میکرد که دو سه ماهی به او وقت بدهد تا پولش را جور کند فایده نداشت. تا اینکه مصطفی مجبور شد هول هولکی زمین کشاورزی اش و طلاهای زنش را بفروشد و طلب غفار را تصفیه کند.
گزیده ای از دست نوشته های روح اله رحیمی





